X
تبلیغات
روستای چک ( ایران، خراسان جنوبی، بیرجند)

روستای چک ( ایران، خراسان جنوبی، بیرجند)
تفریحی، آموزشی 
پيوندهای روزانه

آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد را شنیده اید؟؟؟!مردی که سالیان سال همه را فریب داده بودشیطاننام این مرد نصوح بود نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش میکرد هم ارضای شهوتعصبانی گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست. او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد.دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 23:12 ] [ رضا خزاعی چک(مدیریت) ]

 

محبت ولطف حيوانات اززبان شكارچي روستا (واقعي)

مي گويند روزي از روزها در ساليان پيش تصميم گرفتم جهت تهيه مايحتاج كه ان زمان ها خشكسالي بود عازم شكار شوم پس از طي دو الي سه ساعت به كو ههاي شكسته رسيدم هوا گرم . ومن هم خيلي خسته بودم در دلم گفتم اين همه راه امده نكنه شكاري گيرم نياد  كه نا گهان اهواني چند به چشمم نور اميد دادند با سعي وجديت تمام به اندازه قوت خانواده ام كه يك اهو بود شكار كردم وزن اهو وبردن ان برايم سخت بود تصميم گرفتم لاشه اهو را در يك دره بسيار عميقي مخفي كنم امدم بالاي دره و اروم اروم به سمت پايين دره ميرفتم  تااينكه ليز خوردم وبه كف دره افتادم  نا گهان صداهاي خش خش دلم رو لرزاند ترس وجودم را فرا گرفت به سمت صداها رفتم ديدم چند تا بچه پلنگ اونجان كه مادرشون نيست با خودم گفتم كه اگه خداي ناكرده اسيبي به اين ها برسانم از شر مادرشون در امان نيستم بالاخره با خودم كنار امدم وتمام گوشتها رو برا بچه پلنگ ها ريز ريز كردم همشون حوردند وچون سير شدند با هم بازي ميكردند ولي من خيلي ترسيده بودم كه الان سرو كله مادرشون پيدا ميشه كه ناگهان تا نگاهم به بالاي دره افتاد ديدم مادرشون امده وتا من را ديد خودش رو با يك خيز انداخت داخل دره و امد از كنام رد شد رفت جاي بچه هاش ديد گوشتها رو واسشون ريز ريز كردم كه سير شدند امد  با دومش احترام ميگذاشت حيوانك ديد  من دارم نگاه بالا ميكنم فهميد كه برام مشکلی پیش امده  ونمیتونم   بالا برم خودشو به من ميزد كه يعني خودتو بگير به من تا نجاتت دهم ديد من كه چيزي متوجه نميشم ناگهان دومشو به اسلحه ام پيچيد وبا يك تكان از دستم اسلحه رو كند وبرد بالاي دره گذاشت و پايين امد دفعه بعد خودشو به من ميزد و اشاره به دومش ميكرد من ترسيده بوده  اون با زبون بي زبوني ميگفت خودتو بگير كه من دستم رو به دومش گرفتم ودومش را به كمرم گره زد وبا يك خيز من رو به بالاي دره رساند و با چشماش از من تشكر كرد ومن راه افتادم تا هر جاكه ميرفتم ديدم سر كوه نشسته و نگاهش به نگاه منه كه مواظب بود توي اون مسير شخصی مزاحمم نشه  تااينكه من از چشم او واو از چشم من نا پديد شد اين بود لطفي كه باعث ميشه خيلي هامون به خودمون بيايم                                                              

با تشكر از شما خواننده محترم كه صبر وحوصله در خواندن اين متن داشتيد

 

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 7:43 ] [ علی محمدی ]
بامبو و سرخس

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ 

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.
‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.
 
‏گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی... 

منبع: http://mstory.mihanblog.com

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 17:7 ] [ رضا خزاعی چک(مدیریت) ]
فکر می کنم امسال یکی از بارورترین درختهای زرشک منطقه این درخت زرشک می باشد، که یک بانوی این روستا آنرا در منزل شخصی خودش پرورش داده است. پسر وی- حسین محمدی- هم که از اولین جوانان این روستا می باشد که معلم شده است.


[ جمعه سیزدهم دی 1392 ] [ 15:42 ] [ رضا خزاعی چک(مدیریت) ]
در تعريف مفهوم كار و شغل در حوزه اقتصاد آمده است: «مجموعه اعمالي كه انسان به كمك مغز، دست، ابزارها و ماشين‌ها، در راه توليد ثروت يا ايجاد خدمات انجام مي‌دهد و در مقابل، بر انسان تاثير مي‌گذارد.»



ادامه مطلب
[ دوشنبه نهم دی 1392 ] [ 8:2 ] [ رضا خزاعی چک(مدیریت) ]

یـکـى از عـلـمـاى وارسـتـه، کلاس درسى داشت و از میان شاگردانش به نوجوانى بیشتر احترام مـى گـذاشـت.

روزى یـکـى از شاگردان از آن عالم پرسید: چرا بى دلیل، این نوجوان را آن همه احترام مى کنید؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند.

آن مرغ ها را بین شاگردان تقسیم نمود و به هر کدام کاردى داد و گفت : هریک از شما مرغ خود رادر جایى که کسى نبیند ذبح کند و بیاورد.

شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر یک از آنها، مرغ ذبح کرده خود را نزد استاد آورد، اما نوجوان مرغ را زنده آورد.

عالم به او گفت: چرا مرغ را ذبح نکرده اى؟ او در پـاسخ گفت: شما فرمودید مرغ را در جایى ذبح کنید که کسى نبیند، من هر جا رفتم دیدم خداوند مرا مى بیند.

شاگردان به تیزنگرى و توجه عمیق آن شاگرد برگزیده پى بردند، او را تحسین کردند و دریافتند که آن عالم وارسته چرا آن قدر به اواحترام مى گذارد.

[ چهارشنبه چهارم دی 1392 ] [ 11:46 ] [ رضا خزاعی چک(مدیریت) ]

شب یلدا همیشه جاودانی است / زمستان را بهارزندگانی است
شب یلدا شب فر و کیان است / نشان از سنت ایرانیان است

[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 12:11 ] [ رضا خزاعی چک(مدیریت) ]
دعوت به همکاری در همایش و هم اندیشی

همروستاییان عزیزی که علاقه مند به همکاری در همایش 93 می باشد، از طریق نظر دادن در این وبلاگ اعلام آمادگی نمایند.

ضمناً بزرگوارانی که به آنها حضوری بحث همایش را مطرح کرده ام لازم است در این وبلاگ هم اعلام آمادگی نمایند.

بازدید کنندگان خواهشمندیم نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را، از طریق قسمت نظر دهید اعلام فرمایند.

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 21:38 ] [ رضا خزاعی چک(مدیریت) ]
انشالله در ایام نوروز 93 یک دوره مسابقات فوتبال، لپربازی، کابدی بد بد و ... با کمک مسئول تربیت بدنی روستا جناب آقای حسین خلیلی برگزار خواهد شد.

از تمامی تیم های روستا درخواست می شود تمرینات لازم را انجام دهند.

[ دوشنبه هجدهم آذر 1392 ] [ 19:58 ] [ رضا خزاعی چک(مدیریت) ]
آرام آرام فصل زمستان می رسد؛ اینجا(تهران) امروز هوا برفی بود ای کاش این بارش رحمت الهی مردم روستای ما را هم خشنود کند.

[ پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 ] [ 21:29 ] [ رضا خزاعی چک(مدیریت) ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب